در میانه‌ی بمباران، یک گاوصندوق چگونه دارایی‌ها را نجات داد؟

فهرست مطالب

صدای شپ شپ باران روی شیشه‌های ماشینش شنیده می‌شد. منتظر ماند تا درب پارکینگ بسته شود و سپس راه بیوفتد. نگاه عمیقی به ساختمان روبه‌رویش انداخت که اثرات جنگ آن را با خاک یکسان کرده بود. با بسته شدن درب، پایش را نرم روی گاز فشار داد تا ماشین حرکت کند. برف‌پاک‌کن را روی حالت تند گذاشته بود تا باران جلوی دیدش را نگیرد.

در سکوت به راهش ادامه میداد. دوست داشت زیرلب آهنگی زمزمه کند تا این سکوت شکسته شود ولی حوصله نداشت. رادیو را روشن کرد، صدای مجری رادیو داخل ماشین پیچید: « آتش بس برای ما حکم پیروزی را دارد. کشور آمریکا با رهبری ترامپِ قمارباز جلوی جمهوری اسلامی، حکومت امام زمان، به زانو درآمد. خداقوت به سپاه، خداوقت به ارتش، خداقوت به خاتم‌الانبیا و خداقوت به مردم غیور ایران که میدان را خالی نکردند. از همینجا به دنیا پیام می‌دهیم که…»

رادیو را قطع کرد. حوصله شنیدن اخبار جنگ را نداشت. وقتی آن روز را به خاطر می‌آورد اوقاتش تلخ می‌شود. گریه بچه‌هایش، بی‌تابی همسرش و استرس خودش، وقتی که ساختمان روبه‌روی خانه را موشک باران کردند و از شدت موج انفجار شیشه‌های پنجره و تمام لوازم دکوری خانه پودر شدند. همسر و فرزندانش از ترس میلرزیدند و او به عنوان مردِ خانه، باید به خود مسلط می‌بود و بقیه را آرام می‌کرد. بعد از ده دقیقه که از بمباران گذشت، به طرفه‌العینی تمام وسایل را جمع کرد و با خانواده‌اش به سمت مازندران روانه شدند. هنگامی که آتش‌بس اعلام کردند، به خانه برگشت تا خرابی‌های خانه را برطرف کند. غرق در افکارش بود که تلفنش زنگ خورد:

-«جانم.»

–«به به سلام آقای جنگ‌زده چطوری؟»

-«قربونت، خوبم خوبم. بالاخره ترکش‌هاش مارو گرفت.»

–«صدای خیابون میاد، میری سرکار؟»

-«نه نه دارم میرم گاوصندوقمون رو درست کنم.»

–«اون چرا خراب شد؟»

-«وقتی که خونمون رو زدن ما و همسایه‌ها خونه‌هامون رو خالی کردیم و توی ساختمون کسی نبود. چندتا از خدا بی‌خبر هم ریختن تو خونه‌ها هرچی بود و نبود رو دزدیدن و رفتند.»

–«اع عجب نامردایی‌ان! آخه یکی نیست بگه بی‌شرف طرف خونش رو موشک زد تو میری ازش میدزدی؟!»

-«آره خلاصه، مثل اینکه اومدن با گاوصندوق ما وَر برن، نمیدونم رمز رو چندبار اشتباه زدن یا قفلش رو خواستن بشکونن یا چی، صندوق هم حالت ضدسرقتش فعال شده و درش کلا قفل شد حتی منم نمیتونم بازش کنم.»

–«اوهو، چه تکنولوژی‌هایی اومده تو بازار. خب الان میری چیکار کنی؟»

-«میرم پیش تولیدکنندش. خودشون موقع خرید گفتن که اگه اینجوری شد بیام پیششون درستش کنن.»

–«باز خوبه حالا پیگیری می‌کنن. اینجوری نیست که کلا درش بسته بشه و دار و ندارت بمونه اون تو. توهم که بچه پولدار…!»

-«برو بابا حوصله‌ت رو ندارم.»

–«برو پاچه ترامپ و نتانیاهو رو بگیر به من چیکار داری؟»

-«کاری نداری؟»

–«نه برو به کارت برس، فعلا»

تلفن رو قطع کرد.

کم کم به مقصد رسید، آدرس را با مکان فعلی چک کرد و ماشین را روبه‌روی ساختمان موردنظر پارک کرد. فاکتور خرید گاوصندوق و مدارک شناسایی را از داشبورد برداشت و به ساختمان اداری موردنظر رفت. به طرف میز لابی‌من قدم برداشت و پرسید:

«جناب، ببخشید با پشتیبانی شرکت سدید کار داشتم، کجا باید برم؟»

……..

این داستان یکی از مشتری‌های سدید بود که بعد از جنگ به دفتر مرکزی گاوصندوق سدید مراجعه کرد و دلیل قفل شدن زبانه‌های صندوق را برای ما تعریف کرد و ما هم با اضافه کردن جزئیات به داستان، آن را برای شما تعریف کردیم.

در این داستان قصد داشتیم به شما اطمینان خاطر دهیم که حتی در هنگام جنگ هم نگران سرمایه و وسایل مهم داخل گاوصندوق نباشید، چرا که طراحی صندوق‌های نسوز و ضدسرقت سدید به گونه‌ای انجام شده که امنیت را ،به معنای واقعی، تجربه می‌کنید.

جنگ شد و آسیب اصلی را مردم ایران دیدند، فقط مردم، مردمِ عادی! از لحاظ روحی فشارهای زیادی را تحمل کردیم، با استرس جنگ آشنا شدیم و گوش‌هایمان تفاوت صدای جنگنده و پهبادهای جنگی را تشخیص می‌دهد. استرس بیکاری و بی‌پولی نسبت به چندماه گذشته بیشتر شده و بیشتر هم می‌شود. نمیدانیم مقصر کیست، فقط میدانیم که حق ما این زندگی نبود…

این مطالب هم شاید برای شما جالب باشد...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *